در آغاز خلقت، آفريدگار جهان چون به خلقت زن رسيد، ديد مصالح سفت و سخت را در آفرينش مرد به کار برده و ديگر چيزي نمانده است. در کار خود واله گشت و پس از انديشهاي چنين کرد:
گردي رخسار از ما، تراش تن از پيچک، چسبندگي از سرش، لرزش اندام از گياه، نازکي از ني، شکوفائي از غنچه، سبکي از برگ، پيچ و تاب از خرطوم پيل، چشم از غزال، نيش نگاه از زنبور، شادي از نيزهي نور خورشيد، گريه از ابر، سبک سري از نسيم، بزدلي از خرگوش، غرور از طاووس، نرمي از آغوش طوطي، سختي از خاره، شيريني از انگبين، سنگ دلي از پلنگ، گرمي از آتش، سردي از برف، پرگويي از زاغ، زاري از فاخته، دو رويي از لکلک و وفا از مرغابي نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد
یک موتر همرای یک گنجشک تکر کرد، گنجشک بی هوش شد، وقت به هوش آمد دید که به قفس هست، گفت وای موتر وان بیچاره حتمآ مرده مرا بندی کردن
مرد ها بر اثر کمبود عاطفه ازدواج میکنند، بر اثر کمبود حوصله طلاق میدهند و بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج میکنند
یک نفر بچه اش را از مکتب اخراج کرده بودند، آمد به مکتب گفت چرا بچه ام را اخراج کردید معلم گفت ازش پرسان کردم که بت بامیان را کی خراب کرد جواب نداد، پدر بچه گفت به خاطر همین گپ بچه مره از مکتب خارج نمی کردین من بوت سازم میگفتین به بامیان یک بوت دیگه درست میکردم.
یک زن به شوهر خود گفت از چی من زیاد خوشت میاید، از اندام مقبولم، از روی زیبایم، قد بلندم، شوهرش به طرفش سر تا پا سیل کرد گفت مره از بی شرمی تو خوشم می آید
یک بچه رفت بود سفر وقت بر گشت دید که پدرش و برادرش ریش های شان بلند شده، بچه یکدم شروع کرد به گریه گفت بگوئید چی شده من طاقت دارم، پدرش گفت بچه خر چرا ریش تراش را همرای خود برده بودی
یک فامیل رفته بودند غرقه به میله، زنش گفت فرش زیر درخت بندازیم خوب هست، شوهریش گفت نه در بین سریک بندازیم بهتر هست، زنیش گفت موتر ها ما را میزند... خلاصه زیاد دعوا کردند آخر فرش را روی سرک انداختند، چند دقیقه بعد یک لاری آمد طرف شان، هر چه که آرنگ زد اینها تکان نخوردند، آخر لاری هم کات کرد خورد به درخت، مرد به زن خود گفت دیدی، حالا اگر زیر درخت میبودیم لاری مارا زده بود.
از یک نفر پرسان کردند که شیر هستی یا روباه، گفت خر چی عیب داره
سه زن پیر میخواستن عروسی کنند، به روز نامه اعلان دادند: یک زن بگیر و دو تا دیگه هم مفت بگیر
یک نفر کته خرج بود یک روز تکسی سوار شد وقت رسید به مقصد دریوری تکسی گفت 400 افغانی میشه نفر بریش هزار افغانی داد گفت همه از خودت بخاطر 600 افغانی برایم آرنگ بزن تا کیف کنم
اگر همه زنبور های دنیا ترا بگزند حقت هست، چون خیلی گل هستی
وقت ملا نصرالدین مرد وصیت نامه اش را خواندند و نوشته کرده بود من همه نماز های خود را خواندم فقط برای من بیست سال وضو بگیرید.
میدانید بزرگترین ریسک کردن دنیا چیست ؟ این هست که اسهال باشید و بخواهید گوز بزنید
دختر های بیچاره با هزار آروز عاشق یک بچه میشوند، ولی بچه ها با یک آروز عاشق هزار دختر میشوند
از یک نفر پرسان کردند که سرک چی معنی؟ Dead End گفت میری میری میری باز دیگه نمیری
یک نفر دنبال سرویس میدوید، یک نفر بریش گفت فکر نمی کنم که به این سرویس برسی، نفر گفت دعا کن که برسم، چون دریوری آن سرویس من هستم
یک نفر با عجله آمد به خانه، به زن خود گفت زود بکس ها را بسته کن، من ده ملیون دالر جایزه برنده شدم، زنش گفت بکس ها را برای لندن بسته کنم یا برای آمریکا، نفر گفت بمن مربوط نیست، زود تر بکس ها را بسته کن و ازینجا برو
دو نفر جنگ کرده بودند، یک نفر از یخن یکی دیگه گرفته بود، نفر گفت ترا بخدا یخنم را یلا کن پاره میشه گوشم را بگیر کش کن
یک نفر بچه اش میترسیده که سوار خر شوه، پدرش میگفته سوار شو بچیم کاکایت هست نترس
یک نفر دعا میکرد، میگفت خدا من را نیامرز، بریش گفتن این چه قسم دعا کردن هست، نفر گفت من شکسته نفسی میکنم
یک بچه بدنبال دختر میرفته، دختر بریش گفت از خود خواهر و مادر نداری که دنبال من میائی؟ بچه گفت دارم ولی خواهر و مادرم فعلآ رفتند مزار
یک نفر زیاد چاق بوده، داکتر برایش گفت باید روز چهار کیلو متر پیاده راه بروی، نفر بعد از یک ماه زنگ زد به داکتر گفت داکتر صاحب رسیدم به مرز پاکستان به تورخم راه نمیدهند پیش برویم من چه کار کنم
یک مرد احمق به زن میگه چپ باش، و یک مرد هوشیار به زن میگه، اگر لبانت بسته باشد بسیار مقبول معلوم میشود
یک دختر یک روز دعا میکرد، گفت خدا من چیزی برای خودم نمی خواهم، فقط یک داماد بسیار خوب برای مادرم بتی
یک نفر پیر میخواست بچه خوده لت کند، بچه اش گریخت رفت مسجد، پدرش رفت دم مسجد گفت بیا بیرون پای مره بعد از هفتاد سال عمر به مسجد واز نکن
یک نفر کست سفید گوش میکرده و گریان میکرده، میگویند چرا گریه میکنی، میگه دلم برای خواننده میسوزه بیچاره گنگه بوده
یک بچه به دختر گفت یک ماچ میتی ؟ دختر گفت نه ، بچه گفت بلا ده پسیت، بخاطر خودت گفتم، ورنه من خودم زن دارم
یک شوهر به زن خود گفت باید اعتراف کنم که اعتقاد به دین را از تو آموختم، چون تا پیش ازینکه با تو عروسی کنم باور نمی کردم که جهنم هم هست
بیک نفر گفتن بلند شو سحر است، گفت بگذار بخوابم، من خودم برایش فردا زنگ میزنم
یک بچه گریان کرده میرفت پدرش گفت که چه گپ شده گریان میکنی، بچه گفت عاشق شدم، پدرش گفت عاشق کی شدی، بچه گفت پدر جان هر کس که شما بگوئید
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم فکر نکن یاد تو بودم، کار نداشتم ولی می گشتم
یک زنگ زد به داکتر گفت داکتر صاحب ترا بخدا کمک کن طفلکم یک قلم را قرت کرده، داکتر گفت درست هست من حالا میایم، زن گفت داکتر صاحب تا شما میرسید من چکار کنم، داکتر گفت تا آنوقت همرای پنسل نوشته کن
ظاهر هویدا ریش پروفیسوری گذاشته بود، به مردم گفت هر سوالی دارید امروز بپرسید، بخاطریکه من فردا ریش خود را میتراشم
معلم از شاگرد خود پرسان کرد که چرا هر روز که آفتاب هست چتری میاری، شاگر گفت بخاطریکه روز های که باران هست پدرم چتری را میبرد
زن به شوهر خود گفت تو هر وقت به من میگفتی که مثل پیر زنها هستی، منم رفت�� موهای خوده ��وتاه کردم ببین خوب هست، شوهرش گفت بلی خوب هست ولی حالا مثل پیر مرد ها شدی
یک زن به شوهر خود گفت من برای پنج دقیقه میروم خانه همسایه و تو هر نیم ساعت یک بار دیگ را ببین که نسوزه
یک دیوانه از دیوانه دیگه پرسان کرد که چه وقت آمدی، گفت پس فردا، دیوانه دیگه گفت که تابحال پس فردا نشده، گفت خودم میفامم، خو کار داشتم کمی وقت تر آمدم
میدانی چرا اینقدر ستاره ها دورت جمعه شده اند، چون دنیا یک ماه دارد و آنم تو هستی
اگر عاشق شدی در شهر غربت سوار خر شو برگرد ولایت
میخواستم شمع باشم و تمام عمر برایت بسوزم، ولی نا مرد ها برق را اختراع کردند
یک نفر رفت پیش داکتر گفت داکتر صاحب من کمرم از صبح تابحال راست نمی شود، داکتر طرفش دید، گفت دلیلش معلوم هست، دکمه یخن قاقت را با دکمه پطلون ات بسته کردی
یک نفر زنش مرد، رفت همراهی خیاشنه اش عروسی کرد، ازش پرسان کردن چرا، گفت برای صرفه جوئی در خشو
یک نفر رفت ماه عسل، وقت بر گشت زنش گفت چرا مرا نبردی، شوهرش گفت که بخواب شیرین بودی، دلم نشد ترا بیدار کنم
اگر یک روز در یک جای تنگ و تاریک بودی، و دیدی که از دیوار هایش خون میریزد، نترس، بدان که در قلب من هستی
یک نفر مرمی خودر به مغزش ولی بعد از یک ساعت مرد، اگر گفتی چرا ؟ بخاطریکه مرمی یک ساعت به دنبال مغزش میگشته
یک نفر رفت به دیگه دنیا، گفتند بگو چطور شد که مردی، گفت من شیر میخوردم، گاو نشست به زمین
یک زن حامله رفت سونوگرافی، نفر گفت که دختر هست، زن گفت قربانش شوم بپرس که نامش چیست
یک نفر کینو را همرای پوست میخورد، گفتند چرا همرای پوست میخوری، گفت من میفهمم که داخلش چیست، پس چرا پوستش کنم
یک نفر را گفتند که وظیفه ات چیست، گفت یک نفر جاسوس هیچ وقت وظیفه خوده به کس نمی گوید
یک بچه از پدر خود پرسان کرد که خر ها هم عروسی میکنند، پدرش گفت بچیم تنها خر ها عروسی میکنند
یک زن رفت همه دندان های خوده کشید غیر از یکی، گفتن این را چرا نکشیدی، گفت همرای این میخواهم چادر خودرا بگیرم
یک نفر گودی پران فروشی واز کرده بود، ولی بعد از چند وقت نقص کرد، بخاطریکه گودی پران ها را به شرط چاقو میفروخت
معلم از شاگر پرسان کرد که برای قطع کردن برق باید چی کار کرد، شاگر گفت باید بل برق را تحویل نکرد
یک نفر کینو پوست کرده میرفت و پیش خود دعا کرده میرفت که داخلش کیله باشه
سه نفر رفتن دزدی، در همین وقت صاحب خانه آمد، هر کدام شان رفتن داخل یک بوجی، صاحب خانه با پای محکم زد به بوجی اول، صدای چارمغز آمد، به دومی زد صدائی نان خشک آمد، به سومی زد صدا نداد، باز زد صدا نداد، چند بار زده رفت، آخر نفر اعصابش خراب شد از بوجی بیرون شد، گفت این آرد هست صدا ندارد
یک نفر رفت پیش داکتر گفت؛ من هر شب خواب میبینم که همرای خر ها فوتبال بازی میکنم، کدام دوای چیزی نداری بتی تا بخورم و ازین خواب ها دیگه نبینم، داکتر گفت این دوا را بگیر وامشب بخور دیگه باز این خواب ها را نمی بینی، نفر گفت داکتر صاحب نمیشه از سبا شب بخورم، بخاطریکه امشب فایینل هست
یک مورچه افتاده بود داخل گلاس چای یک نفر خسیس و گشنه، نفر مورچه را گفت زود باش هر چه چای خوردی تف کن
یک موش رفت دوا خانه گفت مرگ من را دارید ؟
یک ورق کاغذ به سر یک نفر خورد، نفر مرد، رفتن کاغذ را دیدند که رویش نوشته شده است یک سنگ بسیار کلان
یک دختر رفت پیش ملا گفت ملا صاحب من هر وقت خود را به آئینه میبینم میگویم که من چقدر مقبول هستم، من گناه میکنم ؟ ملا گفت نه گناه نمی کنی، اشتباه میکنی
یک نفر میخواست خود کشی کند، همرای یک دیگ غذا رفت دم خط ترن، برایش گفتن تو که میخواهی خود کشی کنی، چرا غذا میبری میگه اگر تا یک هفته دیگه ترن نیامد چه کار کنم
یک نفر زن خود را لت کرده میرفت، ازش پرسان کردن که زنت چه کار کرده که او را لت کرده میری، گفت اگر میفهمیدم که چه کار کرده خو اورا میکشتم
یک سوزن رفت زیبائی اندام، بعد از چند وقت شد جوال دوز
یک نفر خوده کاندید ریاست جمهوری کرده بود و سخنرانی میکرد و میگفت جامعه افغانستان نیاز دارد از چنگ کمونیسم، سوسیالیسم، امپریالیسم خلاص بشه، یک پیر میرد خیست و گفت یک کار هم برای رماتیسم بکنید
یک نفر زنگ زد اداره مخابرات گفت نمبر تیلفون احمد را دارید، اداره مخابرات گفت نه نداریم، نفر گفت پس یک قلم و کاغذ بگیر من میگویم نوشته کن
از یک گوسفند پرسان کردن که بزرگترین آرزویت چیست، گفت این هست که مرا یک روز سیت پیش روی موتر بشانند
یک میخ رفته بود عروسی اینقدر رقص کرد و کمرک زد که کج شد
یک نفر رفته بود لندن، همرای زن خود به سرک چکر میزد، یک نفر برایش گفت گو مارنینگ، نفر هم گفت مارنینگ گود، زنش گفت چی میگفتی همرای این نفر، شوهرش گفت هیچی او گفت سلام علیکم منم گفتم علیکم سلام
یک نفر را گفتن می فهمی پل را برای چی میسازند، گفت بلی بخاطر اینکه کشتی ها از زیرش تیر شوند
یک نفر ساعتش از کار افتاد، وقت ساعت خود را واز کرد دید که یک مورچه داخل ساعتش مرده، گفت فامیدم، دریور ساعتم مرده
یک روز یک مار زیاد خفه و غمگین بود، ازش پرسان کردن چی گپ هست، گفت یک عمر عاشق باشی آخر هم بفهمی که عاشق یک شلنگ بودی
هر روز یک فیل می آمد خانه مورچه ها را خراب میکرد، یک روز مورچه ها تصمیم گرفتن که همرای فیل جنگ کنن، وقت فیل آمد همه مورچه بجانش چسپیدن، و فیل خوده تکان داد همه مورچه ها افتاد، یک مورچه به گردن فیل بند مانده بود، دیگه مورچه ها از زیر صدا میکردند غلام علی خفکش کن
یک روز ملا نصرالدین وضوع گرفت، یک لنگ بوتش به آفتاد، هر کار کرد نتوانست بگیرد، آخر روی خوده دور داد گوز زد گفت وضوع خوده بگیر و بوت مرا پس بتی
یک نفر کل رفت سلمانی، همه سرش خنده کردند، گفت چرا خنده میکنین من آمدم آب بخورم
یک نفر دستش به پشتش نمی رسید، زیر پای خود چوکی گذاشته بود
از یک نفر پرسان کردن که چرا ماهی ها گپ نمی زنند، گفت تو هم اگر دهنت پر از آب می بود نمی توانستی گپ بزنی
یک روز یک نفر خوده به موش مرده گی زده بود پشک خوردیش
یک جای جشن بود، یک نفر داخل میدان بود رقص کرده میرفت و هر چیز خورده میرفت، ازش پرسان کردن که ترا که دعوت کرده، گفت من از فامیل عروس هستم، میگویند این خو جشن سالگره هست
یک نفر داخل سرویس استاد بود، یکدم دید که بند بوتش واز هست، به نفر پهلویش گفت اگر زحمت هم میشوی همی میله را بجای من بگیر تا من بند بوت خوده بسته کنم
یک نفر 19 تا طفل داشت، برایش گفتند چرا یک طفل دیگه نمی آوری ؟ گفت اولاد کمتر زندگی بهتر
یک نفر صد افغانی خیرات انداخت داخل صندوق خیرات، ده متر پیش رفت موتر او را زد، و دید که یک نفر دیگه هم خیرات میندازد ، جیغ زد گفت ننداز که این صندوق خراب هست
یک روز یک نفر از روی سرک یک نمبر تیلفون یافت، زنگ زد به همان نمبر گفت من شماره شمارا پیدا کردم آدرس بدهید تا برای تان بیارم
یک نفرچرسی تاکسی را دست داد و گفت مشتقیم، تاکسی پنج متر پیشتر استاد کرد، نفر گفت ای بابا مه خو میخواستم آنجا پیاده شوم
یک نفر سر کوچه شست، کوچه رفت به کونش
بر اساس آخری مصوبه پارلمان افغانستان دیوانه بودن جرم نیست، پس مزاحم نمی شوم مصروف باش
خیلی دلم میخواهد تورا زود زود ببینم، ولی تکت باغ وحش قیمت هست دیگه
یک نفر عینکش بدستش بود هر طرف دور میداد، باز عینک خود را به چشم خود پوشید سرش دور خورد و محکم خورد به زمین
یک زن به یک اخبار اعلان ازدواج نوشته کرده بود: من یک زن هستم تحصیل کرده، نجیب، پول دارد، موتر دار، مقبول، موهای سیاه، کمر باریک، اندام مناسب حاضر نیستم با هیچ مرد ازدواج کنم، فقط اعلان دادم تا دل مرد ها بسوزد
بزرگترین دشمن انسان ها پول هست، پس هر چی پول داری بتی بمن و خود را از دشمن داری خلاص کن
یک مادر کیک میخواست خود کشی کند، رفت زیر یک چبلک خواب کرد
یک نفر از سرک تیر میشد دید که یک روباه مرده افتاده است، گفت خوب هست که مرده ورنه حالا مرا بازی میداد
یک نفر گفت زود باش یک پارچه نان بتی، نان برایش دادن خورد، گفت خیر ببینی، آب به گلونم بند مانده بود
یک چوبک گوگرد سر خودرا میخارید یکدم در گرفت
یک روز دو تا چوچه مرغ عاشق همدیگرشده بودند، ولی وقتی کلان شدند دیدند که هردوی شان خروس هست
غم با همه نامردی هایش هر شب به سراغم می آید ای دوستان بی وفا از غم یاد بگیرید
دنبال کسی نباش که بتوانی با آن زندگی کنی، بلکه به دنبال کسی باش که بدون آن نتوانی زندگی کنی
چارلي چاپلين گفته بود : شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حالا که به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص
یک نفر را گفتند که تلخ ترین خاطره زندگیست چیست، گفت این هست که یک طفل را بخاک میکردم پیشم زاری میکرد کاکا جان مرا زنده بگور نکن
عشق تو در دلم مثل یک افغان هست که نمی خواهد از ایران برود بیرون
یک خبر نگار تلویزیون از یک نفر در ولایت غور پرسان کرد که چرا سرک های تان پخته نشده، گفت بسم الله رحمن الرحیم، سلام خدمت رئیس جمهور، سلام خدمت نماینده های پارلمان، سلام خدمت بابای ملت محمد ظاهر شاه و خدمت تمام بینده گان تلویزیون و بعد من از ولایت غور نیستم
یک دختر به نامزادش گفت به چشمایم نگاه کن ببین که چطور چشم هایم همرایت حرف میزند، نامزادش گفت پلکک نزن که صدایت قطع وسل میشود
یک نفر رفت خانه رفیق خود هر چی تق تق کرد کس دروازه را واز نکرد، پیش خود گفت فکر کنم دروازه خراب هست باید زنگ بزنم
یک نفر را گفتند ازینکه زن خودرا اینقدر عزیزم صدا میکنی چی احساسی داری، گفت احساس گناه، گفتند چطور، گفت بخاطریکه نامش یادم نیست
اگر یک روز صبح از خواب بیدار شوی و ببینی که همان کسی که خیلی دوست داری رفته از خانه...........چای صبح چی میخوری ؟
هروقت پیشم نیستی دلم برایت تنگ میشود، و هروقت که پیشم هستی دلم برایت تنگ میشود، لعنت بر تو که بودن و نبودن تو یکی هست
موتر زیر بار، یار زیر کار هردویش مینالند ولی این کجا و آن کجا
یک نفر خرمن گندمش در گرفته بود جیغ زده میرفت خرمنم.....خرمنم.............خرمنم ......خرمنم.......خرمنم..........خرمنم..........خرمنم
میفامی چرا خداوند برای همه دو دست، دو پا، دو چشم، دو گوش داده و یک قلب ؟ بخاطریکه تا بگردی دیگه اش را پیدا کنی
یک دختر رفت مسجد به ملا گفت اگر مرا یک بچه ماچ کند چی میشود، ملا گفت میروی دوزخ، باز دختر گفت ملا صاحب اگر شما ماچ کنید چی میشود، ملا گفت ای شیطان میخواهی بروی جنت ؟
یک زن به شوهر خود گفت که عمیق ترین ماچ دنیا را امروز برایت میدهم، شوهرش لب خودرا نزدیک آورد زنش لوله جاروی برقی را بند کرد به لب شوهرش
اگر یک کلاغ در آسمان تخم کرد و تخمش به زمین نیافتد پس چی شده ؟ حتمآ کلاغ نیکر داشته
دو نفر را پولیس گرفته بود میبرد طرف استیش پولیس، یکدم یک دیوان آمد دست خوده انداخت گردن آن دو نفر به پولیس گفت ما سه نفر را کجا میبرین
یک نفر رفت خواستگاری نام دختر پروانه بود و این بچه اورا آهو صدا میکرد، یکدم دختر گفت نام من پروانه هست آهو نیست، نفر گفت حیوان حیوان هست دیگه فرقی ندارد
یک نفر به سرعت 180 کیلو متر در ساعت میرفت، پولیس او را استاد کرد گفت لیسنس داری نفر گفت نه ندارم، گفت سند موتر داری گفت بلی دارم ولی سند بنام او نفر هست که جدش به تول بکس موتر هست. پولیس عاجل زنگ زد به رئیس خود گزارش داد، رئیس پولیس آمد از نفر پرسان کرد که لیسنس داری، نفر گفت بلی برایش نشان داد، رئیس پولیس گفت که سند موتر ، نفر سند موتر را هم برایش نشان داد، گفت تول بکس موتر را واز کن، نفر واز کرد دید که هیچ چیز نیست، رئیس پولیس به نفر گفت که این پولیس من گزازش داد که تو نی لیسنس داری، نه سند و نفر هم کشتی به تول بکس موترت هست، نفر گفت نه این پولیس تان دیوانه هست مردم را آزار میدهد همه را دروغ گفته و حتمآ به شما گفته کن من 180 کیلو متر در ساعت میرفتم
یک روز یک ملا از طالب امتحان میگرفت، همه سوال ها را پرسید طالب جواب داد، آخر ملا گفت این سوال آخر هست اگر این را جواب دادی کامیاب هستی، ملا گفت تو کی میخواهی بروی تشناب اول با پای چپ داخل میشوی یا راست، طالب گفت تو مره کامیاب کن من با کله داخل میشوم
یک نفر را گفتند چند تا طفل داری چهار تا کلک خوده نشان داد گفت سه تا طفل دارم، بریش گفتند پس چرا چهار تا کلک خود نشان دادی، کلک خورده خود نشان داد گفت این بچه همسایه ماست ولی همیشه خانه ما است
یک نفر به رفیق خود میگه میخواهی دختر شاه را برایت بگیرم، رفیقش میگه دیوانه کی میشه دختر شاه را بگیرم، میگه من راضی هستم، پدر و مادرم هم راضی هستند، فقط تو برو شاه و دخترش را راضی کن
یک روز یک بچه به پدر خود گفت که ده هزار برایم بده کار دارم، پدرش گفت هشت نه هزار را چی میکنی ؟ بتو هفت هزار هم زیاد هست چه برسه به شش هزار. پدرم تابحال بمن پنچ هزار نداده که من حالا بتو چهار هزار بدهم. حالا سه هزار را چی میکنی ؟ دو هزار بس هست ؟ بیا این یک هزار را بگیر، بچه اش گرفت حساب کرد دید که پنجصد است.
به یک مرد گفتند که تو پدر شدی، گفت پس به زنم نگوئید میخواهم او را سرپرایز کنم
از یک نفر پرسان کردن که ساعت چند هست، ساعت را یاد نداشت گفت عجله کن که ناوقت شده
همرای من بیا ترا یک جای میبرم که دست هیچ کس برایت نرسد ... عزائیل
یک نفر به دریا غرق شده بود جیغ میزد که کمک کنید من آب بازی یاد ندارم، دیگه نفر تیر میشد گفت منم تینس بازی یاد ندارم دیگه با ید جیغ بزنم
اگر امروز درجه حرارت هوا صفر باشد، و فردا دو برابر امروز شود، اگر گفتی که درجه حرارت هوا فردا چند هست
یک نفر دیگه نفر را لت کرده میرفت و جیغ میزد کمک، بریش گفتن تو خو این را زده روان هستی کمک برای چی میخواهی، گفت این میگوید من اگر خیستم ترا میکشم
یک نفر به زن خود شعر میگفت: به دریا بنگرم دریا تو بینم، به صحرا بنگرم صحرا تو بینم، نمیدانم چی کسی بر عینکم رید، که بهر جا بنگرم آنجا تو بینم
یک نفر همرای خر شطرنج بازی میکرد ، دیگه نفر تیر میشد گفت عجب خر هوشیاری ، نفر گفت زیاد هم هوشیار نیست بخاطریکه یک یک مساوی هستیم
یک نفر جیغ زد که نجیب بچه ات مرد، نفر خود را از منزل پنج انداخت پائین، منزل چهار که رسید یادش آمد که بچه ندارد، به منزل سه که رسید یادش آمد که زن ندارد و به منزل دو که رسید یادش آمد که نام او نجیب نیست
یک نفر یک روز خوده به آئینه دید به فکر افتاد، بعد از چند ساعت گفت ها فهمیدم این خو همو خری هست که امروز به سلمانی یک ساعت به طرفم سیل میکرد
یک نفر را گفتند که به زندگی بعد از مرگ اعتقاد داری، گفت صد فیصد بخاطریکه من خودم دو سال بعد از مرگ پدرم بدنیا آمدم
یک نفر میخواست بچه خوده نصیحت کند، به بچه خود گفت که چند ساله هستی بچه اش گفت 16 ساله، پدرش گفت احمق هم سن های تو حالا سی ساله هستن
یک نفر یک زن را به روی سرک ماچ کرد، پولیس گفت چرا اینرا ماچ کردی، مرد گفت که معلم صنف اول من هست
یک زن رفته بود ماه عسل، وقت برگشت به روی کوچ شست و پای خود روی دیگه پای خود گذاشت، یک پایش گفت چی عجب ازین طرف ها
یک نفر عروسی کرده بود، نمیدانست شب اول به زن خود چی بگوید، از زن خود پرسان کرد که فامیل تو خبر دارن اینجا هستی
یک خرس و یک ماکیان رفتن دوکان خوراکه گفتند تخم داری، دوکان دار گفت شما خودتان چرا تخم نمی کنید، گفتند بخاطریکه ما تابحال نامزاد هستیم
تو همان عشق هستی که مثل یک درخت تنو مند در وسط چمن قرار داری، و من گاو خودرا به آن بسته میکنم
یک روز یک بچه یک دختر مقبول را داخل سرویس دید، وقت از سرویس پایان شد نمبر پلت سرویس را یاد داشت کرد
تو مقبول، تو زیبا، تو مهربان، تو شیرین و تو همه چیز، من چی ؟ من یک دروغ گو
در افغانستان یک قومندان عسکر خوده گفت ازین به بعد شب گردی ممنوع هست، هرکس که از هفت شب به بعد بیرون شد از خانه خود بالایش فیرکن، قومندان تا داخل موتر خود شد دید که صدای فیر شد، قومندان دید که عسکر یک نفر را کشته گفت چرا این را کشتی حالا خو تابحال 5 بجه هست، عسکر گفت قومندان صاحب این یک آدرس پرسان کرد که تا ده بجه شب هم نمیتوانست پیدا کند
یکی از شاهکار های ادبی افغانستان: یکی بید یکی نبید 3 تا درخت بید که 2 تا درخت بید بید، یکیش درخت بید نبید ، آنیکه بید نبید وسط آن آن دو تا بید که بید بید.
یک نفر همرای یک زن آشنا میشود به زن میگوید که اسم شما چیست، زن گفت اسم من پروانه هست، ولی بمن میگویند پری، گفت اسما شما چیست، نفر گفت اسم من چراغعلی هست بمن میگویند چراغ
از یک هندی پرسیدند اگر یک فیل بمیرد چه کار میشود ؟ گفت معلوم هست دیگه یکی از فیل های دنیا کم میشود
یک از مرغ پرسان کردن که چرا وقت استاد هستی یک پای خوده بالا میکنی، گفت اگر هردوپای خوده بالا کنم میفتم
یک روز یک شاگرد به معلم خود گفت معلم صاحب چرا بعضی ها میگویند کتاب متاب، لحاف محاف، شیر میر... معلم گفت بچیم آنها سواد مواد ندارند
یک دختر هر روز به مکتب نا وقت می آمد، معلم ازش پرسان کرد که چرا ناوقت ��یائی هر روز مک��ب، گفت ��علم صاحب ��رروز یک بچه پشت مره میگره ، معلم گفت خو تو زود زود بیا به قصه او نباش، دختر گفت معلم صاحب مه زود زود میایم ولی بچه آهسته آهسته میاید
یک نفر از یک تعمیر ده منزله افتاد پائین، مردم دورش جمع شدند و گفتند چی گپ هست، گفت نمی فامم منم همین حالا رسیدم
یک نفر همرای زن خود جنگ کرده بود، وقت خواب میشدند زنیش گفت مره سبا شش بجه بیدار کن، زنیش سبا ده بجه از خو بیدار شد دید که شوهرش به یک کاغذ نوشته کرده بخیر خر ساعت شش بجه هست
یک نفر کمی در گرفته بود، ولی دوستهایش میخواستند آتش اور را خاموش کنند آنرا آنقدر با بیل زدند تا مرد
من زنگ دروازه خانه است هستم، هر کس که میخواهد ترا ببنید، اول مرا باید بزند
تمام گل های خوشبوی دنیارا هم که به پایت بریزم کم هست، چون پاهایت خیلی بوی میدهد
یک نفر امتحان کانکور داد، ازش پرسان کردن که سخت ترین سوال چی بود، گفت این بود که نام پدریت چیست
میخواستند در افغانستان نفوس را شمارش کنند، نفر مامور رفت دم خانه یک نفر زن دروازه را واز کرد به زن گفت شما چند نفر هستید زن گفت من مشکلی ندارم شما چند نفر هستید
به یک نفر گفتن تو هشت سال بندی بودی چطور بچه دو ساله داری، گفت من بندی بودم خانمم خو نبود
به یک ایرانی میگویند یک شعر بگو میگه
شب عروسي يه زوج ترك.. فاميل عروس: سبد سبد گل ياس ...عروس ما چه زيباست... فاميل داماد: گوني گوني پشکله ...عباس علي خوشگله
فرق بین شاروالی و تلویزیون این هست که شاروالی اشغال هارا جمع می کنید و تلویزیون اشغال پخش میکند
وقت یک طاووس برای ناز کردن، یک کلاغ برای قار قار کردن، یک روباه برای فریب دادن و یک تمساح برای اشک ریختن داشته باشی دیگه نیازی به زن نداری
به یک نفر شیطان گفتند اگر دیگه شیطانی نکنی نصف دنیا را بتو میدهند، گفت خی نصف دیگه شه به کی میدهند
یک نفر لب چاه استاد بود تکرار کرده میرفت سیزده سیزده سیزده، نفر از راه تیر میشد گفت چی میکنی، نفر عاجل اورا گرفت انداخت داخل چاه گفت چهارده چهارده چهارده
از یک نفر پرسان کردن که چند تا اولاد داری، گفت دو تا، گفت کدامیش کلان هست، گفت معلوم هست دیگه اولیش کلان هست
یک نفر رفت دوا خانه گفت بیادر میخ داری نفر گفت نه نداریم، باز نفر سبا آمد گفت میخ داری نفر گفت نه بیادر اینجا دوا فروشی هست میخ فروشی نیست، آخر دوا فروش گفت باش سبا بروم کمی میخ بخرم خیلی قیمت سر این نفر بفروشم، خو سبا باز همان نفر آمد دوا فروشی گفت میخ داری، نفر گفت بلی دارم این چهار کارتن میخ بگیر، نفر گفت وای تو چی قدر میخ داری
در بین شهر یک چاه بود، هر دم مردم می افتاد داخل چاه زخمی میشد، خلاصه مردم خیلی به عذاب بودند، آخر هوشیار های شهر جمع شدند که چطور این مشکل را حل کنند، یک نفر گفت یک امبولانس پهلوی چاه استاد باشه هروقت هر کس افتاد داخل چاه باید او را زود ببرد شفاخانه، همه هوشیار ها گفتند آفرین، باز یکی دیگه گفت نمیشه تا این نفر را با آمبولانس ببریم شفاخانه نفر میمرد، باید یک شفاخانه پهلوی چاه جور کنیم، باز هوشیار ها گفتند آفرین خوب راه حل هست، آخر یکی گفت همه شما دیوانه هستید این قدر مصرف میکنید یک شفاخانه جور مکنید، باید این چاه را پر کنیم برویم پهلوی شفاخانه یک چاه دیگه بکنیم
یک نفر میخواست چارمغز بشکند، چارمغز را گذاشت زیر پای خود همرای چکش سرپای خود میزند
یک نفر همرای زن خود رفت سینما، به فلم یک گاو طرف تماشا گران میدوید، شوهر زن رفت زیر چوکی پت شد، زنش گفت بد است بیا بیرون این فلم هست، شوهرش گفت زن من و تو خو میفامیم که فلم هست مگم او خو گاو هست نمی فهمد
در یک پارک یک گروپ بچه ها و یک گروپ دختر قصه میکردند، یکدم یک دختر آمد پیش بچه ها و گفت شما در باره چی گپ میزنین، بچه گفت درباره همان چیزی که شما گپ میزنید، دختر سرخ شد و گفت ای بی ادب ها
دو نفر قصه میکردند، اولی گفت زن من همه دارائی من را گرفت و رفت، دیگه گفت برو خوب هست، ولی زن من همه دارائی من را گرفت ولی نرفت
دو نفر نامزد به یک پارک قصه میکردند و دختر به نامزاد خود گفت من یک شادی داشتم بیچاره مرد، نامزدش گفت خیر هست اگر بخواهی دیگه برایت میخرم، دختر گفت نه تو فعلآ همرای هستی شادی کار نیست
یک نفر کتاب میخواند یکدم زنش گفت دفتر رفتنت نا وقت میشه، نفر ساعت خوده دید وارخطا شد گفت دیوانه چرا زود تر نگفتی من فکر کردم به دفتر هستم
یک زن و شوهر رفتن باغ وحش، شوهر به زن گفت نگیر قواره شادی ره بد هست، زن گفت برو توهم طرفدار شادی شدی بخاطریکه اول شادی قواره مره گرفت هیچ چیز نگفتی
یک نفر از دفتر خود به خانه زنگ زد، زنش گوشی را گرفت مرد گفت عزیز امروز چاشت چی پخته کردی، زنش گفت زهر مار، شوهرش گفت خوب هست من زنگ زدم که بگویم من امروز چاشت نمیایم خانه
بک نفر رفت مغازه برقی گفت گل به روی تان لامپ دارید، نفر گفت بلی داریم، مگم چرا گل به روی ما گفت بخاطریکه لامپ به تشناب میخرم
یک نفر را گفتن اینجا چی کار میکنی، گفت پس کجا چی کار کنم
یک نفر رفت میدان هوائی میخواست برود اروپا، نفر گفت تکت، هرچه بکس های خوده و جیب خوده پالید نیافت، یکدم به دیگه مسافر ها گفت، کسی تکت اضافه ندارد همرای خود باز پولت را میدهم
از یک دختر پرسان کردن که نامزدت چه قسم هست، گفت مثل اسب واری نجیب، مثل سگ وفادار، مثل طاووس مغرور ، مثل خروس با غیرت، مثل شیر قوی، مثل عقاب تیز بین، یکدم رفیقش گفت خی مارا کی باغ وحش می بری
یک نفر رفت داخل غرفه تیلفون وقت بیرون شد دیگه نفر ازش پرسان کرد بیکار هست، گفت بلی بیکار هست ولی آفتابه ندارد
یک نفر دهاتی آمد کابل دید که همه مرد ها یخن قاق آستین کوتاه پوشیدن، حیران ماند، آخر از یکی پرسان کرد که شما خی چطور بینی تانرا پاک میکنید
یک روز یک نفر خیلی چالاک بود خوده میزنه به کوچه حسن چپ و گم میشه
از یک نفر پرسان کردندن که این سرک به کجا میرود، گفت والله من چهل سال هست اینجا زندگی میکنم ندیدم که این سرک جای برود
آدم خوش بین، اگر پشک سرش تشناب کرد، خوش حال هست که گاو ها پرواز نمی کنند
یک روز یک ملای ایرانی تابلت اکس خورده بود، رفت مسجد که سخنرانی کند، گفت اسرائیلی ها بیت المقدس دس دس دس دس دس.....
یک نفر خواب دید که سه و چهار نفر او را لت کردند، از سبایش همرای رفیق های خود یک جای خواب میکرد.
یک دختر به خانه دیگ میکرد، یک دم دویده آمد به مادر خود گفت که مادر جان یک موش افتاد به دیگ، مادرش گفت خوب دخترم چه کار کردی، دخترش گفت نتوانستم که موش را از دیگ بیرون بکشم، رفتم پشک همسایه را آوردم و انداختم داخل دیگ
یک نفر بسیار قوی از یک نفر بسیار ترسو پرسید ، ساعت چند هست نفر از ترس گفت ساعت هر چی میل مبارک شما باشد
یک افغانی که تازه به استرالیا رفته بود یک کانگرو را دید که خیز میزند و برای یک استرالیائی گفت ملخ های شما زیاد کلان شده و خیز میزند
یک مرد به زن خود میگه قسم بخور که مرا بخاطر پول هایم دوست نداری، زنش میگه هزار افغانی بتی تا قسم بخورم
یک زن بچه خوده زن داد، و میخواست که سر سنای خود زیاد کار کند، همرای سنای خوده به یک اتاق شسته بود به سنای خود گفت دروازه را بسته کن، سنایش گفت حالا شمال میشود دروازه را بسته میکند، باز خشویش گفت برق را خاموش کن تا کمی تاریک شود، سنایش گفت لازم نیست برق را خاموش کنم، چشم های خوده پت کن تاریک میشه همه جا، باز به سنای خود گفت برو یک گلاس آب برایم بیار، سنایش گفت دو کار را من کردم، این یک کار را خودت بکن
یک زن یک روز به آئینه خوده میدید، گفت وای چقدر چاق شدیم، چقدر بد رنگ شدیم، چقدر خراب شدیم، یکدم روی خوده طرف شوهرش کرد گفت، من هرچیز خراب خوده گفتم و تو یک چیز خوب و مثبت برایم بگو، شوهرش گفت چشم هایت بسیار خوب می بیند
از یک دیوانه پرسان کردند که چرا دیوانه شدی. گفت من یک زن گرفتم که یک دختر 18 ساله داشت، دختر زنم را پدرم گرفت، به همین دلیل زن من خشوی پدرم شد، از طرفی دیگه دختر زن من که زن پدرم میشود یک پسر زایید که میشود برادر اندر من و نواسه زنم، و و نواسه من هم میشود، و در نتیچه من پدر کلان برادر اندر خود بودم، چند روز بعد زن من پسری زایید که زن پدرم خواهر اندر او و مادر بزرگ او شد، و در نتیچه پسرم برادر مادر بزرگ خود شد، از طرفی دیگه چون مادر فعلی من یعنی دخترم، خواهر پسرم بود، و به همین دلیل من خواهر زاده پسرم شدم.........حالا شما هم تا دیوانه نشدین بس هست
یک نفر دو تا سگرت بدهنش بود، گفتند چرا دو تا سگرت میکشی، گفت یکی بخاطر خودم و یکی بخاطر رفیقم که بندی هست، باز چند وقت بعد او را دیدند که یک سگرت بدهنش هست، گفتند حتمآ رفیقت آزاد شده، گفت نه من خودم سگرت را ترک کردم
یک نفر به رفیق های خود قصه میکرد، گفت دیشب خانه ما دزد آمده بود، ولی حالا زخمی هست به شفاخانه، رفیق هایش گفتند چطور، نفر گفت وقت دزد آمد خانه زنم فکر کرد من نا وقت آمدم اورا زد
یک نفر داخل طیاره بود، رفت به پیلوت گفت برو طرف فرانسه، پیلوت گفت تو خو سلاح نداری، نفر گفت شما احمق ها همیشه باید سر تان سلاح کشید ورنه حرف گوش نمی کنید
داکتر به مریض خود گفت متاسفانه دو خبر بد برایت دارم، گفت اولش اینکه فقط بیست چهار ساعت زنده هستی، مریضش گفت دومش چیست، داکتر گفت اینست که باید این خبر را دیروز برایت میدادم
یک نفر میخواست به زن خود حرف های رومانتیک بزند، برایش گفت در قلب منی هرگز
یک نفر خیلی مهمان دار بود، دیگه از مهمان خسته شده بود ، آخر دروازه خانه خوده رنگ کرد، بعد از آن برایش مهمان نیامد (خانه اش را پیدا نمی توانستند).
یک نفر به اداره اطفایه مقرر شد، گفتند خوب حالا اگر یک جای درگرفت و آب نبود چی کار میکنی، گفت تیمم میکنم
یک نفر رفت بهشت، زیر پای مادر ها شد مرد
یک نفر از خدا پرسان کرد که خدایا 100 سال برای تو چقدر هست، خدا گفت یک دقیقه، باز نفر گفت خدا 100 ملیون دالر برای تو چقدر هست، خدا گفت یک سنت، نفر گفت پس خدایا یک سنت بمن بده، خدا گفت درست هست پس یک دقیقه صبر کن
یک روز یک نفر رفت کارواش، صاحب کارواش گفت چرا بدون موتر آمدی، گفت خانه نزدیک هست پیاده آمدم
یک نفر یک ماهی داخل پلاستیک بدستش بود، ده راه رفیق خوده دید، رفیقش گفت که این ماهی را کجا میبری، نفر گفت میبرم برای نان شب، ماهی یکدم گفت تشکر من نان شب خوردم مرا ببر سینما
به جاوید شریف گفتند یاد داری کیبورد بزنی، گفت نه یک برادرم به جرمنی هست .....او هم نمی تواند
یک نفر را گفتند سه تا حیوان نام بگیر که پرواز میکنند، گفت ، کفتر، کلاغ و خر، گفتند خر چطور، گفت خر است دیگه شاید یکدم پرواز کرد
یک بچه ایرانی عروسی کرده بود، میخواستند برون ماه عسل، و داماد رفت ماه عسل زنش یادش رفت که ببرد
یک نفر پدرش مرده بود، ختم قرآن گرفت، وقت دید که نفر زیاد آمده، به مردم گفت باید تکت بگیرید بیائید خانه
یک نفر از افغانستان رفته بود لاس وگاس امریکا، به زن خود زنگ زد گفت زن فکر میکنم که شهید شدم، زنش گفت چطور، گفت بخاطری فعلآ در بهشت هستم
یک بچه از مادر خود پرسان کرد که مادر جان من چطور پیدا شدم، مادرش گفت بچیم ترا از انترنت دانلود کردم
یک بچه از پدر خود پرسان کرد که فرق بین حادثه و بد بختی چیست، پدرش گفت بچیم مثلا میرویم لب دریا، مادرت غرق میشود، این یک حادثه هست، و اگر یکی پیدا شود و مادرت را نجات دهد این هست بد بختی
یک دختر همرای یک بچه چشم پتکان میکردن، دختر به بچه گفت تو چشم های خود پت کن، من یک جای پت میشوم، اگر مرا پیدا کردی مرا بغل کن و ماچ کن، و اگر پیدا نکردی من زیر زینه ها پت هستم بیا
یک زن به بچه خود نصیحت میکرد و میگفت، بچیم خاله ات که آمد برو دم دروازه سلام بتی و خاله ات را ماچ کن، بچه یکدم شروع کرد به گریان کردن، مادرش گفت چرا گریان میکنی، بچه گفت من نمی خواهم خاله خود را ماچ کنم، مادر گفت چرا، بچه گفت بخاطریکه دیروز که پدرم میخواست خاله را ماچ کند خاله با سیلی محکم زد به رویش
یک دختر بد قواره به نامزاد خود میگه شباهت من با آفتاب چیست، نامزدمش میگه این هست که هردوی تانرا نمی شود مستقیم نگاه کرد
یک نفر رفت خواستگاری، دید که دختر بروت دارد، به دختر گفت چرا بروت داری، دختر شروع کرد به گریه کردن، نفر گفت نکن گریه مرد خو گریه نمی کند
یک نفر به زن خود گفت برو یک گلاس چای همرای بیسکویت برایم بیار، زنش گفت بیسکویت نداریم، نفر گفت خو خیر هست یک گلاس شیر همرای بیسکویت بیار، زنش گفت مه خو گفتم که بیسکویت نداریم، نفر گفت خو خیر هست تنها بیسکویت بیار شیر نمی خواهم
یک نفر به رفیق های خود لاف میزده و میگفت من هر دو هفته یک بار میروم جاپان برای کار، رفیق هایش گفتن اگر راست میگی اسم یکی از کوچه های چاپان را بگو، نفر میگه کوچه شهید بروسلی
یک نفر از یک ملا پرسان کرد که میشه همرای بوت نماز خواند، ملا میگه نه برادر نمیشه، نفر گفت مگم من یک ساعت پیش همرای بوت نماز خواندم شد
به یک نفر میگن اگر آب نمی بود چی میشد، میگه هیچی آنوقت آب بازی یاد نمی گرفتیم و وقت سیل می آمد غرق میشدیم
یک نفر دروازه یخچال را واز کرد دید که فرنی میلیزد، گفت نترس ایندفه ترا نمیخورم آمدم شیر بگیرم
یک زن را گفتند چرا این بار که زنگ زدی فقط یک ساعت گپ زدی ، هر وقت که زنگ میزدی سه ساعت گپ میزدی، زن گفت بخاطریکه نمبر را غلط زنگ زده بودم
یک نفر رفته بود خارج وقت دوباره آمد خانه، زنش گفت چی آورد نفر گفت تشریف
یک نفر هر وقت خواب میشد باید دوا میخورد، یک شب یک تابلت را نصف کرد و نصفش را خورد وقت خوابش برد یک چشمش واز بود
یک نفر بچه خوده روان کرد گفت برو از خانه همسایه دو تا نان بگیر، بچه اش رفت و آمد گفت که همسایه نان نداشت، نفر گفت اینها چقدر گشنه هستند، خو خیر هست برو دو تا نان از یخچال بیار
دو نفر یک تاکسی را استاد کردن و گفتند ما سه نفر هستیم تا مکروریان سه چند میبری، تاکسی وان گفت شما خو دو نفر هستید، گفتند خودت نمی آئی ؟
یک نفر زمین های خوده چای کشت کرده بود، و به همین خاطر زمین های خوده همرای آب جوش آب میداد
ده نفر ده سال پیس چشم پتکان بازی میکردند، تابحال کسی آنهارا پیدا نکرده است
یک ایرانی در مسابقات قرآن شرکت کرده بود، در قره کشی سوره بنی اسرائیل به او افتاد، ایرانی از مسابقه انصراف داد
یک نفر را میخواستند اعدام کنند، ازش پرسان کردند که آخرین آرزویت چیست، گفت آخرین آروزیم این هست که مرا اعدام نکنید
یک ایرانی رفت کلیسا گفت من میخواهم از مسلمان بودن دست بکشم و میخواهم مسیحی شوم، و ملای کلیسا هم میگه کاری سخت نیست، من برق ها را خاموش میکنم، و هر چه میگویم تو هم تکرار کن، برق را خاموش کرد همه چیز را برایش گفت، وقت برق چالان کرد ایرانی گفت الهم صلی علی محمد و ال محمد
یک نفر افتاده بود داخل چاه، یک خر اورا از چاه کشید، وقت بیرون شد به خر گفت خیر ببینی برادر
حضرت عزرائیل رفت به سراغ یک نفر، نفر خودرا مرده انداخت
یک نفر در قرعه کشی شرکت میکند، شش سال بندی گری برنده میشود
بیک ایرانی میگویند نمیخواهی آدم شوی، میگه من ازین قرتی بازی ها خوشم نمی آید
به یک نفر میگویند گاو بهتر هست یا خر، میگه گاو، میگویند چرا، میگه من نمیخواهم از خودم تعریف کنم
یک نفر یک ماهی بدستش بود، دید که تکان میخورد، گفت این خو زنده هست، سرش را دخل آب کرد، گفت حالا اینقدر اینجا هستی تا خفه شوی
اسامه بن لادن میخواست که به فلسطینیان از افغانستان کمک کند، دو بوجی سنگ برای شان فرستاد
یک نفر را یک گلاس آب دادن و گفتند شراب هست بخور، وقت خورد زیاد نیشه شد، برایش گفتند او را کی خورد آب بود، گفت دیر گفتید حالا دیگه من نیشه شدم
یک نفر را پولیس از پارک زرنگار گرفت برد به استیشن پولیس، نفر گفت مرا چرا اینجا آوردین، پولیس گفت بخاطر خوردن شراب، نفر گفت بیشک زود باش بریز تا بخوریم
به یک نفر میگن دختر خوده به کی دادی، میگه بیگانه نیست، دامادم هست
یک نفر یک تلویزیون خریده بود، فردایش ریموت کنترل را برد به دکاندار داد گفت داخل کارتن تلویزیون که خریدم یک ماشین حساب بود پس آوردم چون من حرام خور نیستم
به گلبدین حکمتیار میگویند جواب خون شهیدان را کی باید بدهد ، میگه معلوم هست دیگه لابراتور
یک نفر بچه خود را روان کرد که یک روز نامه بیار، وقت بر گشت یک خشت بدستش بود، گفت چرا اینرا آوردی، گفت رفتم کیاسک، گفتم روز نامه بتی او هم گفت همای سر را بگیر منم گرفتم
یک نفر رفت قهوه فروشی یک چای خواست، دیگه خواست، باز چای خواست، بالآخره 10 گلاس چای شد، 15 شد، آخر چای فروش گفت اینقدر چای خوردی خسته نشدی، نفر گفت خوب شد گفتی برو یک چای بیار که خیلی خسته شدم
یک نفر رفت دکان گفت یک بیرق افغانستان برایم بده، نفر برایش یکی داد، نفر دید به دکان دار گفت ببخشید دیگه رنگ ندارین
دو نفر تنبل از یک بانک دزدی کردند، یکیش گفت بیا پول ها را حساب کنیم، دیگه گفت برو حوصله ندارم فردا رادیو خودش اعلام میکند که چقدر پول دزدی شده
یک نفر رفت یخ فروشی گفت یخ بتی، یخ فروش گفت فعلآ نداریم، نفر گفت کی پخته میکنین که آنوقت بیام
یک نفر زنگ زد به شرکت تکسی گفت موتر دارید، دفتر تاکسی گفت بلی موتر داریم، نفر گفت خوش بحال شما، من خو موتر ندارم
یک نفر داخل سرویس گوز زد، همگی خنده کردند، نفر گفت اگر میفهمیدم که اینقدر خوشحال میشوید خو میریدم.
یک نفر به زن خود میگه ترا بخدا قسم چند نفر پهلویت خواب کرده تابحال، زنش میگه بخدا قسمت تنها تو پهلویم خوب کردی، دیگه ها همه تا صبح بیدار بودند
میفهمی چرا توشک را پیش ازینکه پوش کنند اینقدر میزنند ؟ بخاطر این هست که پسان هر چی را که دید چیزی نگوید
یک روز سه زن درد دل میکردن، زن اول گفت من خیل مشکل فراموشی دارم، دومی گفت منم همین طور وقت از زینه ها بالا میروم مانده میشوم سر زینه ها میشینم، و وقت میخواهم بروم یادم رفته که پائین بروم یا بالا، سومی گفت من شکر خدا از شما کرده بهتر هستم خیلی فراموشی ندارم بزنم به تخته، وقت به تخته میزد یکدم گفت هی دروازه تق تق هست بریم واز کنیم.
یک دزد ساعت طلای یک نفر را دزدی کرده بود، وقت او را گرفتند ازش پرسان کردند که نترسیدی ساعت طلای این را دزدی کردی، گفت چرا زیاد ترسیدم که اگر ساعت طلا نباشد چه کار کنم
یک خرس به ماکیان گفت روی تخم ها نخواب، ماکیان گفت چرا، خرس گفت چون حالا زود هست که ما طفل دار شویم
یک داکتر یک مریض را معاینه کرد، وقت معاینه اش خلاص شد، شروع کرد به نسخه نوشته کردن، و مریض هم شروع کرد به نوشتن یک چیزی، داکتر به مریض گفت تو چی نوشته میکنی، مریض گفت وقت شما نسخه نوشته میکنین، منم وصیت نامه خود را نوشته میکنم.
میگویند که حیوانات 13 دقیقه پیشتر از زلزله خبر میشوند، پس اگر زلزله شد ما را هم خبر کن.
قدرت دید خانم ها ، یک تار موی را روی جمپر شوهر شان از دور می بینند ولی پایه چراغ برق را روی سرک در وقت دریوری نمی بینند
دنیا را بدون زنها ها تصور کنید، بازار ها خالی، پول ها اضافه، سرک ها خالی، مخابرات ها ورشکست شده، و شیطان بیکار
اگر خری ترا ماچ کرد بهتر از آن هست که یک ماچ ترا خر کند
دانشمندان اخیرآ چیزی را کشف کرده اند که میتواند کار پنج زن را انجام دهد.
یک مرد.
باغبان: ای بچه بالای درخت چی کار میکنی ؟
بچه: خیلی معذرت میخواهم، یکی از سیب ها از درخت افتاده بودم آمدم تا آنرا سر جایش بگذارم.
از یک آدم سخت پرسیدن که تو در دنیا چی آرزو داری ؟ گفت آرزو دارم کل شوم تا دیگر پول سلمانی ندهم
روزی یک مورچه با یک فیل عروسی کرد، چند ماه گذشت و فیل و مورچه با هم اختلاف پیدا کردند – فیل میخواست پایش را روی موچه بگذارد که ناگهان مورچه فریاد زد – اگر بمن رحم نمی کنی به بچه فیل داخل شکمم رحم کن
یک معلم از شاگردش پرسان کرد که چرا امروز نا وقت به مکتب آمدی ؟ شاگر گفت من یک مسابقه فوتبال خواب میدیدم – چون بازی به وقت اضافه کشده شد ناچار شدم خواب بمانم تا نتیجه آن معلوم شود.
روزی قاضی به یک زندانی قوی هیکل گفت – شما متم به قتل هستید، آیا از خودتان دفاع میکنید، زندانی گفت بلی، دستبند مرا باز کنید تا ببینید چطور از خودم دفاع میکنم
شخصی از راهی میگذشت دید دیوانه ای بالای قبری نشسته و گریان میکند، پرسید چه میکنی؟
دیوانه گفت: پدرم مرده
آن شخص گفت، قبریکه تو باالای آن نشسته و گریان میکنی، قبر بچه است از آدم کلان نیست.
دیوانه گفت: پدر مه هم د بچه گی اش مرده
روزی بهلول پیاده از خیابان عبور میکرد که ناگهان مرکب خلیفه با جلال و شکوه تمام نمایان گشت. خلیفه که بهلول را کاملاًمیشناخت ، او را صدا زد و گفت خیلی تعجب میکنم که چرا پیاده میروی، پس الاغت را چه کردی؟ بهلول فوراً جواب داد: یا حضرت خلیفه دو سه روز قبل الاغم عمرش را بشما بخشید
محتسبی از نماز گذاری پرسید که نماز دیگر چند رکعت است؟
گفت ده رکعت. محتسب او را لت و کوب کرد. وقتیکه به خانه رفت به زنش موضوع را گفت. میگفتی چهار رکعت. مرد گفت ای احمق ده رکعت گفتم مرا اینقدر زد واگر چهار رکعت میگفتم مرا زده زده میکشت
روزی بهلول نزد قاضی بغداد نشته بود که قلم قاضی از دستش به زمین افتاد. بهلول به قاضی گفت: جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار. قاضی بمسخره گفت : واقعاً اینکه میگویند بهلول دیوانه است. صحیح است آخر قلم است نه کلنگ
بهلول جواب داد:مردک تودیوانه هستی که هنوز نمیدانی. با احکامیکه به این قلم مینویسی خانه مردم را خراب میکنی. اکنون تو بگو قلم است یا کلنگ؟
شخصی ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به مسخره بگیرد به بهلول گفت: شباهتی بین من و تونیست؟
بهلول گفت: البته که هست, مرد گفت چه چیز ما شبه یکدیگر است؟ بگو! بهلول در جواب گفت: دو چیز ما شبه یکدیگر است. یکی جیب من و کله تو هردو خالی است و دیگر جیب تو و کله من که هر دو پر است
شخصی ادعایی خدایی میکرد اورا گرفته و نزد خلیفه وقت بردند. خلیفه برای تهدید وی گفت: پارسال کسی دعوای پیغمبری کرد، اورا گرفتیم و کشتیم. مدعی گفت: کار پسندیده کرده اید، زیرا من او را نفرستاده بودم
استاد ریاضی حین اصلاح سوالات امتحان، متوجه شد که، دو شاگردش در ده سوال اشتباهات مشابه داشتند. یکی از ایشان را خواست وعلت را پرسید. شاگرد در جواب سوال استاد خود چنین گفت:( اصلآ نمیدانم و شاید علت این باشد که استاد ریاضی ما یکی است )ـ
یک روز دو دانه بادنجان رومی روی سرک میرفتند، در همین حال موتر از بالای یکی از رومی ها تیر شد، دیگه رومی گفت رََُب بیادر بیا که بریم
یک نفر یک کاسه ماست را گرفته بود رفته بود لب دریا، ماست را میگرفت و به دریا می انداخت و شور میداد، دیگه نفر گفت چی میکنی، گفت میخواهم دوق جور کنم، گفت با یک کاسه ماست این دریا دوغ جور نمی شود، گفت خودم میدانم که نمیشود اگر شود چی میشود.
زن ایرانی انوشه انصاری رفته بود فضا، وقت بر میگشت ناسا اعلام اکرد... از بالا کفتر می آید یک دانه دختر می آید.
یک دختر سه بجه شب زنگ زد به رفیق خود احمد، گفت ببخشید این وقت شب مزاحم شدم فقط میخواستم بدانم که طیاره آرنگ دارد یا نه
فرق بین من و توپ، توپ را شوت میکنید گل میشود، ولی من خودم گلم، فرق تو و توپ، توپ را شوت میکنند گل میشود و لی تو خودت شوتی.
یک نفر بسیار سیاه چهره بود شخصی از او پرسید چرا اینقدر سیاه استی؟
سیاه گفت وقتیکه من پیدا میشدم برق ها رفته بود.
یک نفر کلان سن میخواست که یک به یک نو جوان نصیحت کند، گفت بچیم تو باید به نصیت های من گوش کنی، بخاطریکه من از تو کلان تر هستم، و عاقلتر هستم، و چند تا پیراهن از تو کرده پیشتر پاره کردم. بچه گفت اگر عاقل میبودی پیراهن های خوده پاره نمی کردی.
یک نفر رفته بود داخل چاه و شسته بود، دیگه نفر پرسان کرد که آنجا چی میکنی شستی، گفت میخواهم عمیق فکر کنم.
یک نفر داخل جوی آب شسته بود، گفتند چرا آنجا شستی، گفت میخواهم که در جریان باشم.
از یک نفر پرسان کردن که پدرت را پیشتر دوست داری یاد مادرت را.
گفت : مادرت را
یک توریست رفته بود بامیان ، پرسان کرد که اینجا آثار باستانی ندارید، گفتند برو دیگه سال بیا، توریست گفت چطور ، گفتد تا دیگه سال میسازیم
خر ملا نصرالدین گم شده بود، خدارا شکر کرده میرفت. گفتند که خرت گم شده چرا شکر کرده راهی هستی، گفت بخاطریکه خوب شد من سوار خر نبودم، ورنه خودم هم گم میشدم.
از یک نفر پرسان کردند که نظرت در مورد کوکا کولا چیست، گفت خیلی خوب هست، آب دارد، گاز دارد، برق و لین تیلفون هم میداشت خوب بود.
یک نفر گوز زد ،شرمنده شد و با پای خود به زمین کوبید تا صدای گوز را گم کند، دوستش گفت که به صدایش خو چاره کردی به بویش هم یک چاره بکن.
یک نفر لات بعد از مدت ها توبه کرده بود و رفت حج، در مراسم حج از جیبش یک بوتل ویسکی پیدا کردند، گفتند این چی هست، گفت والا من رماتیزم دارم نمی توانم دور خانه خدا 7 بار بگردم، این را که میخورم خانه خدا 100 بار به دورم میگردد.
یک پیر مرد میخواست از خانه برود بیرون دید که بوت هایش نیست، گفت حی پیری و فراموشی،من خودم وقت رفتم وخودم هم خبر ندارم.
یک نفر کابلی را گفتند اگر همه دنیا را بتو بدهند چی کار میکنی، گفت میفروشم میروم خارج.
از یک نفر پرسان کردن در هوا غیر از آکسجین دیگه چی هست، گفت گنجیشک، کفتر ، کلاغ....این چیز ها
یک نفر عروسی کرده بود، زنش خیلی بد قواره بود، زن به شوهر خود گفت از چی کسا روی بگیرم، شوهرش گفت غیر از مه دیگه از هیچ کس روی نگیر. .
یک نفر میره بیمه میگه میخواهم خود را بیمه کنم، میگه میخواهی مقابل چی حوادثی خود را بیمه کنی، میگه مقابل خشویم.
از یک نفر پرسان کردن که بکجا بدنیا آمدی، میگه به شفاخانه، دیگه نفر برایش میگه مگه مریض بودی.
یک نفر از زن خود پرسان کرد، خوش داشتی که مرد بودی، میگه نه، خوش داشتم تو مرد بودی.
از یک نفر پرسان کردن که نام زنت چیست گفت، نامش مینا هست، ولی من او را مین صدا میکنم که مرد ها سرش نروند.
به یک نفر گفتن چرا زن نمیگری، گفت من یک زن میخواهم مثل ماه. گفتند دختر های مقبول خو زیاد هست یکی بگیر، گفت نه مثل آن ماه واری که شب بیاید و صبح برود.
یک روز یک بچه همرای رفیق دختر خود به سرک راه میرفتن که یکدم پدر دختر از جلوی روی شان آمد، پدر دختر گفت چی میکنین، بچه گفت بتو چی خواهرم هست.
یک نفر در راه روان بود، ازش پرسان کردن که کجا میری، گفت رفته بودم حالا بر گشتم..
از یک نفر پرسیدن که چرا اینقدر گردنت بوی میدهد، گفت بخاطریکه هر کس گوز میزنه می اندازه به گردن من.
از یک نفر پرسان کردند که بعد از مرگت این همه ثروتت به کی میرسد، گفت معلوم هست دیگه به زنم، گفتند اگر زن نداشتی چی، گفت اگر زن نمیداشتم به این زودی نمی مردم.
یک نفر همرای شلنگ بروی زنش آب میریخت، گفتند چی میکنی، گفت زناشوئی میکنم..
از یک نفر پرسان کردن که ساعت داری، گفت ساعت چیست آدم باید غیرت داشته باشد.
یک کابلی، یک مزاری و یک هراتی میخواهن بروند تفریح به پغمان ، مزاری میگه من نان چاشت را می آورم، هراتی میگه نوشابه اینها را من می آورم.. کابلی میگه شما دیگه چیز ها را می آورین منم برادرم را می آورم.
یک نفر همرای شوهر خود قهر میکنه میگه از دست تو خسته شدم دیگه نمی خواهم همرایت زندگی کنم، حیف که نمی توانم قهر کنم بروم خانه پدرم. شوهرش میگه چرا، میگه بخاطریکه مادرم همرای پدرم قهر کرده حالا می آید اینجا.
از یک مزاری پرسان کردن که بزرگ ترین آرزویت چیست ، گفت ایست که مزار بشه پایتخت افغانستان و بما بگویند کابلی.
به یک نفر دهاتی گفتن برو کابل سرک ها پول افتاده هست جمع کرده برو. رفت کابل وقت از سرویس پایان شد دید صد افغانی پیش پایش افتاده، گفت امروز خسته شدم سبا شروع میکنم به پول جمع کردن.
یک نفر رفت خانه خسران خود. حشویش دروازه را باز کرد. دامادش گفت شب بخیر، خشویش گفت هشت صبح هست. داماد گفت هر وقت شمارا می بینم دنیا به پیش رویم سیاه میشود.
معلم به صنف گفت هر کس دیوانه هست بلند شود. یک شاگر بلند شد گفت معلم صاحب من دیوانه نیستم به این خاطر بلند شدم که شما تنها نباشین.
یک روز ملا نصرالدین به یک درخت بالا میشد. گفتن ملا چی میکنی، گفت میروم بالا توت بخورم. گفتند این درخت توت نیست، گفت میدانم، توت به جیبم هست میروم بالا میخورم.
از یک نفر چرسی پرسان کردن ساعت چند هست. گفت هممم یاژده ، یاژدهنیم، داوژده..........دیگه
یک بچه زنگ زد به رفیق دختر خود، گفت بیا خانه ما امروز کسی نیست، دختر هم خوشحال شد وقت رفت و هر چی دروازه زنگ زد دید که راستی هم کس خانه نیست.
یک نفر کلیدی موترش داخل موتر از یادش رفته بود، تا رفت قفل ساز آورد زن و بچه اش چهار ساعت داخل موتر معطل بودند.
دو تا چرسی شسته بودند سگرت میزدند، یکی گفت حااامد ژان دعا کن یک ژلژله شوه که همی خاکستری سگرت مره بندازه ژمین.
یک زن تیلفون میکنه به خشوی خود، میگه چطور هستی، خشویش میگه حالم خیلی بد هست، مرده راهی هستم، زن میگه پس من مزاحمت نمی شوم.
از یک نفر پرسان کردن که کی بدنیا آمدی گفت روز شنبه، گفت خودت چی وقت بدنیا آمدی گفت روز جمعه، گفت تو باز دروغ گفتی روز های جمعه رخصتی هست.
یک کشمش به یک نخوده گفت چرا فرق سرت واز هست، نخود به کشمش گفت همینطور شیطانی ها را کردی که چوب ده کونت کردن.
یک نفر رفت خواستگاری، پدر دختر گفت دخترم درس میخواند، نفر گفت خو پس دو ساعت دیگه میائیم.
داخل یک سرویس خیلی بیر بار بود و یک نفر دستی خوده زده بود به کمر خود، دیگه نفر گفت برادر دستی خوده از کمرت پس کن، نفر زیر دستی خوده دید گفت وای کو تربوزم..
یک نفر پدر خوده کشته بود ازش پرسان کردن چرا پدرت را کشتی، گفت به این روز های آخر به طرف مادرم به چشم بد سیل میکرد.ر.
یک نفر را گفتند با علی یک جمله بساز، گفت من با هاشم دیروز رفتم سینما، گفتند پس علی چی شد، گفت علی نیامده بود.
یک نفر عروسی کرد، زنش گفت من قول میدهم که همیشه با مشکلاتت با تو باشم، بچه میگه من مشکلی ندارم.. میگه فعلا نداری، حالا همرای من که عروسی کردی حتمآ داری.
یک روز به شفاخانه علی آباد میخواستن دیوانه هارا امتحان کنن، یک حوض آب بازی را از آب خالی کردند، و دیوانه ها را گفتند برین آب بازی کنین. همگی رفتند داخل حوض مصروف بودند، یک نفر نرفت داخل حوض، داکتر ها خوشحال شدند که برو یک نفر خو جور شده، گفتند که تو چرا نرفتی آب بازی، گفت آب حوض یخ هست.
از چارلی چاپلین پرسیدند که خوشبختی چیست، گفت خوشبختی فاصله بین این بد بختی تا بد بختی بعدی هست.
یک نفر رفته بود حوض آب بازی، نیکرش سوراخ بوده غرق میشه.
به سنگ پشت میگن یک لاف بزن... میگه دویدم و دویدم....ها
یک روز یک مغز افتاده بود دنبال یک دیوانه و گفت بگو من را کم داری بگو.
یک هراتی را گفتن با شیشه یک جمله بساز گفت ساعت پانزده کم شیشه.
یک نفر را گفتن که چرا زن نمیگیری گفت بیادر کس زنی خوده بما نمیته.
یک نفر را گفتن که با کیبورد یک جمله جور کن، گفت بازی کرکت بین پاکستان و افغانستان را کی برد.
مقایسه سکرتر خوب با خوب تر.
خوب: صبح بخیر رئیس.
خوبتر: صبح شده رئیس.
افغانها به پاکستان میگویند حمام عمومی، بخاطریکه خیلی گرم هست.
از یک نفر پرسان کردن که فرق بین بی بی حوا و دیگه زن ها چی بود، گفتند او تنها زنی بود که شوهرش آدم بودا.
داکتر از نرس پرسان کرد که حال مریض امروز چطور بود، نرس گفت داکتر صاحب خیلی خوب تابحال سه بار از من خواستگاری کرده.
یک روز مهمان از بچه صاحب خانه آهسته پرسید شما چی وقت نان میخورین بچه گفت مادرم میگه هر وقت که مهمان رفت.
یک نفر داخل سرویس پهلوی یک زن خیلی چاق ششته بود، ازش پرسان کرد نامیت چیست، زن گفت غنچه، گفت واه اگر باز بشین چه خواهد شد.
یک نفر طفلش بعد از عید فطر بدنیا آمد نامش را گذاش پسفطرت.
یک روز گلبدالدین راکت زد خورد به دوزخ همه شهید شدند رفتند به جنت.
یک نفر میره دوازه کلیسا زنگ میزنه و میگریزه، ملائی کلیسا دروازه را واز کرد دید که کسی نیست، نفر چند بار زنگ زد و گریخت، ملای کلیسا خسته شد، خوده پشت دروازه پنهان کرد، وقت که نفر زنگ زد عاجل گرفتیش، نفر وازخطا شده بود گفت ببخشید آقا عیسی خانه هست.
یک نفر عروسی کرد، شب اول بخیر تیر شد، شب دوم زن خود را کشت، گفتند چرا زنت را کشتی، گفت بخاطریکه باکره نبود، گفتند پس چرا شب اول نکشتی، گفت شب اول باکره بود.
یک ن��ر به رفیق خود یک سی دی داد گفت برو کیف کن بسیار خوب سی دی هست. چند وقت بعد پرسان کرد که سی دی چطور بود. گفت برو بابا این چی بود سوراخش خیلی تنگ بود.
یک نفر را گفتند که قوی ترین حیوان چی هست، گفت مورچه، گفتند چطور، گفت بخاطریکه یک روز رفته سوراخ ساکت برق، وقت میخواست آنرا بیرون کنم، یک لقد زد که تابحال نخورده بودم.
یک گاو از سرک تیر میشد یکدم موتر او را زد. گاو را گفتد قصه کن که چطور تکر کردی. گفت هیچ مه آدم واری از سرک تیر میشدم که یک گاو آمد مره زد.
ادامه مطلب
متاسفانه اغلب افراد خانواده از زير کارهاي خانه در ميروند و بيشتر کارهاي خانه را خانمها انجام ميدهند. اما خانمها خيلي نگران نباشند. نتايج تحقيقات پژوهشگران انگليسي نشان داده است که انجام کارهاي خانه خطر ابتلا به سرطان پستان را کاهش ميدهد. درمطالعات و تحقيقات قبلي مشخص شده بود که انجام تمرينات ورزشي وافزايش فعاليت بدني موجب کاهش خطر ابتلا به سرطان پستان در زنان ميشود اما نوع دقيق اين فعاليتها و ميزان تاثير آنها در کاهش خطر ابتلا به سرطان پستان مشخص نبود. به همين خاطر در يک تحقيق وسيع که با همکاري دانشگاه کمبريج، آکسفورد و مراکز تحقيقاتي و مطالعاتي کنترل و پيشگيري از سرطان کشورهاي اروپايي از جمله آلمان، انگليس و ايتاليا انجام شد، فعاليتهاي فيزيکي در سه گروه فعاليتهاي شغلي، کارهاي خانهداري و فعاليتهاي تفريحي در 218 هزار زن 20 تا 80 ساله مورد بررسي قرار گرفت. بعد از حدود شش سال و نيم 3423 مورد ابتلا به سرطان پستان مشاهده شد و مشخص شد که با افزايش فعاليت بدني خطر ابتلا به سرطان پستان در زنان کمتر ميشود که البته اين اثر در زنان جوان بيشتر است. همچنين بررسي نتايج اين تحقيقات نشان داد که انجام کارهاي خانه و فعاليتهاي روزمره خانهداري به طور قابل ملاحظهاي موجب کاهش خطر ابتلا به سرطان پستان در زنان به ويژه زنان جوان ميشود، در صورتي که انجام فعاليتهاي شغلي و تفريحي ارتباط چنداني با خطر ابتلا به سرطان پستان در زنان نداشت. نتايج اين تحقيق بهطور کامل در نشريه پيشگيري از سرطان به چاپ رسيده است.